تبليغاتX
خورشید عاشق


خورشید عاشق

بیاییدعاشق باشیم

مهین بانو که پاکی در گهر داشت

زحال خسر ووشیرین خبر داشت

به شیرین گفت کای فرزانه فرزند

نه  بر  من  بر همه خوبان خداوند

توگنجی سربه مهری نابسوده

بد و  نیک  جهان  نا  آزموده

نباید کز  سر  شیرین  زبانی

خوردحلوای شیرین رایگانی

فروماندتوراآلوده ی خویش

هوای دیگری گیرد فراپیش

چوشیرین گوش کرداین پندچون نوش

نهاد  این  پند را چون حلقه  در  گوش

به هفت اورنگ روشن خورد سوگند

به   روشن    نامه ی   گیتی  خداوند

که گرخون گریم ازعشق جمالش

نخواهم  شد  مگر  جفت  حلالش

 

سلام به همه ی دوستای خوبم

شرمنده که این مدت کم کاری کردم من همیشه به یاد همتون هستم ولی گرفتاری های زندگی اجازه نمیده بیشتر از این کنارتون باشم مثلا دیروز از 5صبح تا 8 شب سر پابودم

خلاصه شرمنده

ونکته ی دیگه این که مدرسه هاشروع شده و من باید به درس هام برسم کمتر میتونم بیام

لطفا از دستم ناراحت نشید وبا نظرهای زیباتو ن یاریم کنید

امیدوارم به تعداد برگ هایی که تو پاییز از درخت ها میریزن به آرزوهاتون برسید و به تعداد قطره های بارونی که نمیتونید جمع کنید دیگران رو دوست داشته باشید

آرزومند آرزوهاتون

دختری از جنس خورشید و آفتاب:مائده

 

 

نوشته شده در ساعت 10:40 توسط مائده | |

شاکی پرونده سلام،درسته من متهمم

حتی برای متهم شدن پیش تو هم کمم

چه ذوقی کردم،شنیدم گفتی شکایت میکنی

اما دلم گرفت که گفتی،منو اذیت میکنی

من تو رو اذیت میکنم؟منی که می میرم برات

منی که تندی می شکنم زیر تولد نگات

تو حکم من نوشته بود،طبق مواد یک و بیست

تو روزگا رمن و تواین کارا  عاقلانه نیست

معلومه عاقلانه نیست،عاشق که عاقل نمیشه

ولی با این جواب من که حکمی باطل نمیشه

شاکی محترم ، گلم ، بگو که زندونیم کنن

بگوپیشه پای چشات،یک شبه قربونیم کنن

بگو به افتخار تو ، بیان منو دار بزنن

علت دیوونگیمو،توکوچه ها جار بزنن

بگو که از رو قصمون کلی لالایی بسازن

عکسای زیبارو ولی اینجا و اونجا نندازن

آخه حسودی میکنم،بفهمن این رازوهمه

فردا تقلب کنن از جنون این متهمه

دوس ندارم زیبای من ازهرکسی شاکی باشه

متهم اون نباید تو کره ی خاکی باشه

شاکی من قانون میگه:به هرکی روکنه جنون

چون قانونو نمیشناسه،دیگه نه تنبیه و نه اون

متهمت،امامی خواس،شامل این بندا نشه

به خاطر همین داره،بارای عقلو میکشه

نشسته تنها،این گوشه،بدون حامی و وکیل

کلی خوشش اومده از عشق تووجرم و دلیل

خوب میدونه اگه وکیل ببنده این پرونده رو

می چینه از لبای تو گلای سرخ خنده رو

درسته که عاشقتم ،اما مگه من دیوونم

خندروازتوبگیرم،که بی چشات نمیتونم

خلاصه که شاکی ماه،صاحب پرونده ی من

خاطره ی گذشته هام ، مالک آینده ی من

متهمت قصدی نداشت،عاشقیشوبه دل نگیر

فقط اونو قبول بکن، به چشم مجرمی اسیر

اینجاوکیلی نمیاد که بگه من جنون دارم

چون اگه آزادم کنن،باز سرتو درد میارم

شاکی نازنین من،مزاحمت شدم،ببخش

مثل تمام لحظه ها،بتاب وآروم بدرخش

متهمت قول میده که دیگه به تو نامه نده

درسته دیوونس ولی موندن رو قول و بلده

فک نکنی نامه ی من شده مث دفاعیه

شاکی گل،نشون ندی این مدرک وبه قاضیه

نشون بدی اونم میگه ه خاطر درد جنون

متهمت گناه داره،بگذر از اتهام اون

ولی تو این کارو نکن،می خوام اسیری بکشم

تابلوی چشمای تو رو ناز و کویری بکشم

فدای چشمات که تونور،هزاروصدرنگ می شه

زردپاییزی میپوشی،چشات چه خوش رنگ میشه

راحت شدی ازدست من با شعروعشق والتماس

نمی گم اما،نمی یام ،بیرون از این رخت و لباس

به شاکی مثل گلم،از منی که متهمم

زیباجون اشکال نداره،امضاکنم که مریمم؟

مریم دیوونه ی تو،یازده آبان و یه روز

جرم من افتخارمه،به قاضیم می گم هنوز

یادت باشه که لحظه ی صدورحکم،تومحکمه

دلت نسوزه ، نگذری از تقصیر متهمه

شاکی هیچ کس نشو،فقط اینوازت می خوام

فدای شاکی گل و جرم  جنون و اتهام

الهی دروازه ی بخت،به روت همیشه وابشه

دست به خاکستر بزنی ، الهی که طلا بشه

متهم هرچی ردیف،ردیف پنج ودو وسه

نمی ذارم توعاشقی،کسی به گردم برسه

نوشته شده در ساعت 12:4 توسط مائده | |

توی دنیایی که قلبا،هرکدوم یه جا اسیرن

کاش به فکراوناباشیم که ازاین زمونه سیرن

اوناکه توعصرآهن،تشنه ی یه جرعه یادن

کاش که دست کم نگیریم،این جورآدمازیادن

نذاریم که توچشاشون،بشینه دونه ی اشکی

اونافانوسن وخاموش،آره فانوسای مشکی

دنیاشون شایدیه شهره،خالی ازقهرودورنگی

توی سینشون یه قلبه جای این دلای سنگی 

چهرشون شایدبه ظاهرمث دیگران نباشه

امانورمهربونی،توی شهرمون می پاشه 

غم چشماشون عجیبه،توی خاطرامی مونه

ماازش خبرنداریم،چیزی روکه اون می دونه 

توی این عصرپر ازدرد،خیلی آدمایه دنیان

خیلیاتوجمع دنیا،بی قراروتک وتنهان 

زیرسایه ی سلامت،هواشونوداشته باشیم

توی جمع بی قرارا،عطرخوشبختی بپاشیم 

به بهونه ی زمونه،نذاریم که برن از یاد

بذاریم زنده بمونن،مث عشق پاک فرهاد 

قصه ی فانوس مشکی،صحبت دیروزوفرداس

قصه شون مال حالا نیست،ازحالاتاته دنیاس 

نمیگم بااین ترانه،گل کنه محبتامون

جایی روبایدبگیرن،همیشه توفرصتامون 

این ترانه یه اشارس به دلای خواب وبیدار

که به یاد اونا باشیم ، همه به امید دیدار 

غم تنهایی روبایدازنگاهشون بخونیم

خداخیلی مهربونه،اگه ما بنده ی اونیم

 

 

نوشته شده در ساعت 10:16 توسط مائده | |

سلام به همه ی دوستای خوبم

من باکمبودمطلب مواجه شدم اگه کسی مطلب قشنگی داره واسم پست کنه تا آپ کنم

ممنون از لطف همتون

نوشته شده در ساعت 10:57 توسط مائده | |

من ازپشت شب های بی خاطره

من از پشت زندان غم آمدم

من از آرزوهای دورو دراز

من از خواب چشمان غم آمدم

توتعبیررویای نادیده ای

تونوری که برسایه تابیده ای

تویک آسمان بخشش بی طلب

توبرخاک تردیدباریده ای

تویک خانه در کوچه ی زندگی

تویک کوچه در شهرآزادگی

تویک شهردرسرزمین حضور

تویی راز بودن به این سادگی

مرابانگاهت به رویا ببر

مرا تا تماشای فرداببر

دلم قطره ای بی تپش درسراب

مرا تا تکاپوی دریا ببر

تویک خانه در کوچه ی زندگی

تویک کوچه درشهرآزادگی

تویک شهردرسرزمین حضور

تویی رازبودن به این سادگی

مرابانگاهت به رویاببر

مرا تا تماشای فرداببر

دلم قطره ای بی تپش در سراب

مرا تا تکاپوی دریا ببر

 

نوشته شده در ساعت 17:33 توسط مائده | |

سلام به همه. من اومدم

ولی بایه دنیا غم .نه غم خودم غم عالم.

بعضی وقتایه بی رحمی هایی میبینیم که از خودمون وا میریم.آخه چرا؟چرابعضی آدما این قدبی رحمن؟

چرا همیشه به خدا میگیم :{چرا؟}؟

چراهنوز یادنگرفتیم به خاطر داده ها و نداده های خدا شکر کنیم؟

چراخداوقتی یکی از اون نداده هاشو بهمون میده باز میگیم :{چرا؟}؟

مگه نداده های خدا چیه؟غیرازگوش کروچشم کورو بقیه ی چیزهای این طوریه؟

مابه جای این که بگیم خدایا به خاطر چشم کوری که بهمون ندادی شکرت؛چی میگیم؟

به جای این که بگیم به خاطر چشم کوری که بهمون دادی شکرت؛میگیم:{چرا؟}

خداگفته چه جوری از نعمت هاش تشکر کنیم؟برای مثال چشم . مابرای تشکر از این نعمت میتونیم چیزهایی رو که خدا گفته ببینید ،ببینیم و چیزهایی روکه گفته نبینید ،نبینیم.

چراوقتی یه چشم کور بهمون میده فکراینو نمیکنیم که این قددوسمون داشته که نخواسته بااین نعمتش گناه کنیم؟درصورتی که به دیگربنده هاش این فرصت رو داده.چرا با خودمون لج میکنیم؟

چرامادری که هفت ماه ونیم زجرکشیده بعد بچه ش زود به دنیا میادومیفهمه که مغزش مشکل داره دیگه حاضرنیست بچه شونگه داره؟چرا حتی نمیذاره مادربزرگ اون بچه نگهش داره؟

خب این بچه چه گناهی داره؟اگه یکی این کاروباخودمون کنه چی کارمیکنیم؟پس چرا این کاروبایه بچه میکنیم؟چرااین قدبی عاطفه شدیم؟

چرانمیگیم خدایا شکرت؟

واقعاباید برای خودمون ناراحت باشیم

آیاواقعاخداماروآفریده تابانادیده گرفتن زندگی یه بچه ازش تشکرکنیم؟؛حالاهرچقدراین کار سخت باشه؟

امیدوارم در نظرهای خوبتون یا این موضوع روبفهمم که پشیمون شدیم یابایه دلیل قانع کننده بگید چرااین کارهارو میکنیم؟

 راستی امروز دقیقا یک سال هست که وبلاگ دارم

تولد یک سالگیش مبارک

نوشته شده در ساعت 9:55 توسط مائده | |

سلام به همه ی دوستای خوبم من اومدم.

این یه مدت تقریبا خیلی بهم خوش گذشت.جای همتون واقعا خالی بود. دوشنبه ی دو هفته پیش که تعطیل بود رفتیم کازرون.اون جا رفتیم باغ.خیلی کیف داد.بعد پنج شنبه با خاله ام اینا رفتیم جم پیش داییم.بعد دوشنبه رفتیم بهشت گمشده.شبو اون جا خوابیدیم.یخ زدیم .فردا عصرش رفتیم سپیدان.بازم شب یخ زدیم .فردا صبحش هم رفتیم آبشار مارگون خیلی قشنگ بود.به همتون توصیه میکنم برید.بعدش هم رفتیم تنگ تیزآب ولی اون جا خیلی جالب نبود .اما درکل خیلی خوش گذشت.جای همتون سبز بود. حتما برید

و اما...

با داداشیم کلی حرف زدم.خودمو حسابی سبک کردم.اخه خیلی دلم گرفته .

همتون رو دوست دارم

همیشه به یادتون

مائده

نوشته شده در ساعت 12:13 توسط مائده | |

سلام به همه ی دوستای خوبم اومدم تا حرف بزنم اخه اینجا تنها جایی هست که همه تقریبا به حرفام گوش میدن اول چند نکته رو ذکر میکنم بعد میرم سر اصل مطلب.

اول:از اقا سینا ممنون که به نظرم احترام گذاشتن.

دوم:(اقا یا خانم) یه دوست یا شاید یه دشمن باز هم باید بگم نظر من به خودم مربوط هست و این وبلاگ هم مال منه.پس هرچی بخوام توش مینویسم.شما هم بهتر هست که از کلمات مودبانه تری تو نظر هاتون استفاده کنید.

ببخشید با پررویی صحبت کردم چون لازم بود حالا میرم سر اصل مطلب:

به ساعت نگاه میکنم دقیقا پنج ساعت و یازده دقیقه ی دیگه گوشیم زنگ میخوره. باید از خواب بیدار بشم واسه نماز.ولی هنوزنگاهم به آسمون هست دارم فکر میکنم به همه چی حتی به یه همچین شب هایی که پارسال پشت سر گذاشتم همیشه عاشق تابستون ها بودم اخه از همه دنیا آسوده بودم ولی از پارسال دیگه از تابستون ها هم بدم اومد اخه لحظه های بدی رو داشتم همیشه دوست داشتم تابستون زیر کولر بخوابم پارسال وقتی بابام سکته کرد هر شب زیر کولر میخوابیدیم ولی حالا که بهش فکر می کنم از لحظه به لحظه ش بدم میاد.

همیشه وقتی تابستون میومد همه تو خونه یه روز جمعه دست به کار میشدیم و بالکن(بهار خواب) رو میشستیم تا از اون به بعد اون جا بخوابیم امسال هم همین طور بود ولی من فقط دوشب هست که بیرون میخوابم.

و باز هم از تابستون بدم میاد....

وقتی میرم تا بخوابم به آسمون نگاه میکنم قربونش برم شبای خدا هم سیاه پوش شدن و تو درد ها آدم رو یاری میکنن همین طور که به آسمون نگاه میکردم و بازم فکر میکردم احساس کردم کسی دور و برم نیست اروم اروم گریه کردم به این فکر کردم که تابستون پارسال میشد به روز های خوبی تبدیل بشه شاید تبدیل هم شده ولی حالا از بد ترین روزهاست خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

درست همون اتفاقی که واسه من افتاد نمیدونم چه طوری حرف دلم رو بزنم ولی...

 

                             سرت و بزار رو شونه هام اروم بخواب گل بهار

                             من پیشتم تا خود صبح چشماتو اروم هم بزار

                             اونقده بیدار میمونم تا وقتی خوابت ببره

                             وقتی می خوابی رویا هم ناز نگاتو می خره

                             کابوس و زندون می کنم خواب بدو می سوزونم

                            مثل یه گنجشک کوچیک اروم بخواب مهربونم

                            دستت تو دستای منه عزیز خوب نازنین

                            چشماتو اروم هم بزار رو شاپر ابرا بشین

                            تا صبح برات شعر وغزل لالایی عشق می خونم

                           چشماتو اروم هم بزار من اینجا بیدار میمونم

                          حافظ خواب تو میشیم من وخدای خوب دل

                          چشماتو فردا می بینم خوب بخوابی شبت بخیر

                                            

نوشته شده در ساعت 10:33 توسط مائده | |

سلام به همه ی دوستای خوبم بازم یه دیوونه اومد تا بنویس از خودش از دل تنگیاش نمیدونم از همه چی.فردا کارناممومیگیرم امید وارم مثل همیشه معدلم 20 باشه من هنوز با 14 سال سن به خاطر نمره هام از مامان و بابای خوبم جایزه میگیرم اخه فقط منم که تا حالا همه ی معدل هام 20 بوده میخوام تابستون برم کلاس شطرنج و عروسک سازی (البته اگه حوصلم بشه و برم اسم بنویسم)اما حتما میخوام داخل کتابخونه اسم بنویسم اخه خیلی بی کارم شاید با مامانم چند روزی بریم کازرون و بوشهر اخه خواهرم نمیتونه مرخصی بگیره تا بریم مسافرت به خاطر همین یکی باید پیشش باشه منم اینقد بهانه گرفتم که مامانم تا حدودی راضی شد. از 14 تیر کلاس زبانم شروع میشه خیلی دیر یعنی خوبه ها ولی الان خیلی بی کارم از مامانم خواستم بذاره خودم برم کلاس زبان اخه راهش دوره البته فقط واسه رفتن مشکل دارم چون همیشه اگه با بابام ببرتم کلاس خودم برمیگردم میخواستم این یه مدت تنها باشم و به کسی اس ام اس ندم وقتی سامانه ی پیام کوتاه قطع شد خیلی زجر کشیدم و دل تنگ شدم اخه نتونستم با هیچ کس درد و دل کنم یه سر درگمی خاصی در وجودم میبینم خیلی خستم دلم میخواد بشینم و ساعت ها گریه کنم اصلا وضع روحیم مناسب نیست(نمیدونم امتحانامو چه طوری تموم کردم)خودم هم نمیدونم چم شده یه بی هدفی در وجودم میبینم خیلی سخت میتونم توصیفش کنم نمیدونم میخوام چه کار کنم....

 

نوشته شده در ساعت 19:0 توسط مائده | |

سلام سلام سلام

یه سلام بهاری به همه ی دوستای خوبم امیدوارم خوب باشید منم خوبم امتحانام تموم شد فردا هم کلاس زبانم تموم میشه و بعد .... نه من مثه پسرا نمیخورم و بخوابم البته بعضی هاشون.

میخوام برم کتابخونه اسم بنویسم(نگید خر خونم فقط میخوام وقتم پر بشه)امسال ترم اول معدلم 20 شد ببینم این ترم چی میشم. نظر شما چیه؟

من همیشه دیر میام زود هم میرم ولی بعضی وقتاتو همین وقت کم میشه خیلی کارهای مفید کرد مثلا از حال دوستان با خبر شد و از حال خودت بگی مثل من.

کم کم شروع میکنم به نوشتن میخوام بیشترنوشته های خودم رو بذارم

راستی تبریک میگم آقای احمدی نژاد به ریاست جمهوری رسید ولی گوشی ها اس ام اس سند نمیکنن

دیگه نمیدونم چی بگم؟

بعضی وقتا دل گیرمیشم . خیلی الکی.یه دادگاه واسه خودم ساختم که همه کارش خودم هستم خیلی بی رحمانه حکم میدم واسه همین زندگی گاهی اوقات واسم سخت میشه

خیلی دوستون دارم دوستای گلم با نظرات قشنگتون همراهیم کنید.

دوستدار شما:مائده

 

نوشته شده در ساعت 18:57 توسط مائده | |

سلام به همگی امید وارم خوب باشید ببخشید که فاصلمون این قد طول کشید

اولا که سال نو مبارک

دومن جاتون سبز عید خیلی خوش گذشت

سومن چهاردهم افتادم تو چاه الان پام زخم و درد میکنه

چهارمن تولدم مبارک فردا تولدمه ممنون از توجهتون به خدا نمیتونم بیشتر بمونم

خدا حافظ
نوشته شده در ساعت 18:32 توسط مائده | |

سلام به همگی من دوست مائده هستم عسل یه مشکلی واسه مائده پیش اومده تا یه مدت آپ نمی کنه شاید هم اصلا دیگه آپ نکنه شما بیایید و نظر بدید تا وبلاگش پاک نشه از همتون ممنون هستم به یادش باشید.

نوشته شده در ساعت 19:0 توسط مائده | |

  سلام به همه ی دوستای خوبم من بازم اومدم ولی این بار نه ناراحت هستم نه دل تنگ شاد شادم و این شادی بی دلیل نیست.این قد سبک هستم ک بتونم پرواز کنم یه پرواز خوب و بی دغدغه این قد آرومم که.... اصلا نمیتونم حسی رو که دارم بگم دیروز یه عالمه گریه کردم و همین گریه خیلی آرومم کرد باورتون نمیشه با داداش گلم حرف زدم یعنی حرف که نه ولی اس ام اس چرا خیلی خوب بود راحت شدم واما بگم از اتفاقات این چند روز عمه جون همراه با خانواده ی محترم چهارشنبه تشریف آووردن شیراز(از بوشهر)من روز پنج شنبه داخل مدرسه مراسم حج داشتم باورتون نمیشه پارسال دوبار داخل این مراسم شرکت کردم ولی امسال فرق داشت از عمه جون در خواست کردم احرامیشو واسم بیاره وقتی لباسو پوشیدم ناظم گفت ماشا الله چشم نخوری دختر بچه ها میگفتن خیلی قشنگ شدم ولی حیف نتونستم خودمو ببینم مراسم که شروع شد هر بار که دور خانه ی اون عزیز میگشتم اشکام بیشتر میشد این قد آروم شد که تازه معنیه آرامشو فهمیدم و قسمت جالبه ماجرا این بود که تا مراسم تموم شد معلم زبان گفت شنبه با پلو میاید مدرسه وگرنه از همه نمره کم میکنم ما هم از ترس با جعبه ی شیرینی رفتیم و جالب تر از اون وقتی مراسم تموم شد مامانم و خواهرم با عمه جون و خانواده با گل اومده بودن تا ببرنم خونه باورم نمیشد با گل؟ عمه جون ولم نکرد این قد بوسم کرد که دیگه حالم داشت بهم میخورد ولی آرامشی که پیدا کردم تا حالا تجربه نشده بود با خودم گفتم ای دیوونه این جایی و دور یه خونه ی غیر واقعی میگردی اگه بطلبتت و بری اون جا چه آرامشی پیدا میکنی؟  دیشب هم که با داداشی حرف می زدم و اشک میریختم الان هم به خاطر این که درکش نکرده بودم ازش عذر خواهی کردم

  آرامشی رو که دارم نمیتونم توصیف کنم و باز هم از همه ی عزیزان ممنونم
نوشته شده در ساعت 17:54 توسط مائده | |

   سلام.خوب هستيد؟خيلي وقته كه سر نزدم آخه تلفنمون يك طرفه بود و دسترسي به اينترنت غير ممكن.بايد از همه ي عزيزاني كه تنهام نذاشتن تشكر كنم و بگم كه اومدم ولي باز هم با كلي دلتنگي.ببخشيدا ولي به شما هم ميگن دوست؟ دارم از دل تنگي ديوونه ميشم.بابا يه راه حل بگيد ديگه.اين بار ديگه موضوع داداشي و ... نيست. موضوع اينه كه دل تنگم. نميدونم از چي و از كي؟دل تنگيه داداشي با يكم فراموشي رفع شد البته بگما اين فراموشي خيلي سخت بود.هر چي بگم سخت باورتون نميشه.طوري بود كه شبا دور از چشم همه گريه ميكردم شايد باورتون نشه ولي واقعا همين جوري بود.اگه يكم بريد پايين تر شعري رو كه نوشتم ميبينيد .اسم شعره اينه از زماني كه او رفت.يه تكش اين جوريه : زماني ميآيي كه با سختي فراوان مهرباني هايت را به فراموشي سپردم. مهربوني هاشو با سختيه زياد فراموش كردم البته اين فراموشي به اين معنا نيست كه فراموش كرده باشم به اين معني كه ديگه بهشون محتاج نيستم .داداشي حق داشت تنهام بذاره ولي خودش خوب ميدونست كه خيلي تنهام نبايد يهو تنهام ميذاشت.البته بگما تقصير داداشي نيست اون حق داشت تقصير منه كه وابسته شدم.خلاصه بگيد چي كار كنم كه اين دل تنگيهام تموم بشه ببخشيد يا نميام يا اگه ميام اين جوريه پر از دل تنگي و خستگي ولي واسه اين كه هم من شاد بشم هم شما يه راه حل بگيد

نوشته شده در ساعت 9:30 توسط مائده | |

         گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآيد

                                         گفتم كه ماه من شو گفتا اگر بر آيد

         گفتم زمهرورزان رسم وفابياموز

                                         گفتا زخوب رويان اين كاركمترآيد

         گفتم كه بر خيالت راه نظر ببندم

                                         گفتا كه شبروست او ازراه ديگرآيد

         گفتم كه بوي زلفت گمراه عالمم كرد

                                         گفتا اگر بداني هم اوت رهبر آيد

         گفتم خوشاهوايي كزباد صبح خيزد

                                        گفتا خنك نسيمي كز كوي دلبر آيد

         گفتم كه نوش لعلت مارادرآرزكشت

                                       گفتا توبندگي كن كوبنده پرورآيد

         گفتم دل رحيمت كي عزم صلح دارد

                                      گفتا مگوي با كس تا وقت آن در آيد

         گفتم زمان عشرت ديدي كه چون سرآيد

                                     گفتا خموش حافظ كاين غصه هم سرآيد

                                                                             

نوشته شده در ساعت 17:1 توسط مائده | |

  سلام به همه ي دوستاي خوبم من مائده شايدم خورشيد ميخوام بگم دل تنگ هستم ؛دل تنگ داداشي نميدونم چي بگم از كجا بگم از مردماي بي احساسي كه ديدم يا از دل هاي شكسته اي كه هيچ وقت درست نشدن.بايد اعتراف كنم كه يكم شايدم زياد از دسته داداشي ناراحتم.ولي در ادامه ي اعترافاتم اضافه ميكنم كه داداشي كاملا بي گناهه و همه ي تقصيرا گردنه منه. آخه يكي نيست پيدا بشه بهم فهش بده. بگه آدمه خر مگه داداشي بي كاره كه بياد دست به سينه 24 ساعت بشينه اگه من گفتم واي بگه چي شده؟و بخواد آرومم كنه .نه ميخوام بدونم كسي نيست؟اگه هست چرا نميگه؟اگه نيست چرا نيست؟بابا دارم دق ميكنم هيچ آدم محترمي پيدا نميشه بگه مگه بي كاري كه دق ميكني؟ولي بگما يكي هست ولي يه جوري مؤدبانه ميگه كه روم اثر نميذاره.ميدونيد كيه؟نميدونيد ديگه.دوستمه.مينا.هر وقت ميخوام بهش بگم چي شده اين تابستون گند چي بوده مگه ميذاره؟اگه هم بذاره تا ميام به بسم الله الرحمن الرحيم بگم يا زنگ ميخوره يا معلمه مياد حالا از اينا بگذريم ميرسيم به ساعتي كه معلم نداريم و مينا هم ميذاره ولي مگه ميشه آدم راز دلشو به همه بگه حالا كه دارم مينويسم گريه ميكنم چه برسه بخوام تعريف كنم اگه با مينا تنها بودم بهش ميگفتم و تا ميتونستم گريه ميكردم ولي اين بچه هاي فضول كلاس و چي كار كنم.من حتي به شما همه ي اتفاقاتو نگفتم ديگه هيچي اگه بچه ها بفهمن همين طوري همه ي بچه ها ميشناسنم ديگه راز دلمم تو مدرسه پخش بشه هميشه وقتي وارد مدرسه ميشم اوليا منو به هم ديگه نشون ميدن ميگه ببين اين دختره اسمش اينه فاميلش اينه درسش اينه نمرش اينه و... حالا ديگه كم مونده كه آخرش اضافه كنن راز دلش اينه بابا جونه من چرا يكي پيدا نميشه مثه داداشي كه شونه هاشو بهم قرض بده بگه منم كنارتم بگه .... هر كي دلداري بلده بياد كمك اين دل خسته كه خيلي وقته يخ كرده.

نوشته شده در ساعت 11:31 توسط مائده | |

  سلام دوستاي خوبم اميدوارم كه هميشه شاد باشيد راستش صبح يه بير آپ كردم ولي بعد از اين كه از مدرسه اومدم يه اتفاقي داخل مدرسه افتاد كه مجبور شدم بازم آپ كنم

  امروز امتحان رياضي داشتم وقتي معلم اومد برگه ها آماده نبود واسه همين اول تمرين هارو حل كرديم وسط حل تمرين از دفتر نامه اومد كه دوتا از بچه ها برن بعد براي يكي ديگه نامه اومد بعدم يكي ديگه حالا موضوع اين نامه ها و دليلشون مهم نيست البته مهمه ولي به موضوع اصلي ربطي نداره فقط واسه اين گفتم كه بدونيد از اول روز گند بود بعدم كه امتحان داديم كه مني كه زرنگه كلاسم به خاطر بي دقتي از ده شدم هشت و هفتاد و پنج اينم از اين زنگ بعدم كه ورزش داشتيم اما به خاطر انتخابات شوري من در رفتم و اما گندترين زنگ همين زنگ آخر بود كه همرو داغون كرد نه خبري از درس پرسيدن بود نه از معلم تا اين كه ناظم جديد اومد و گفت بريد تو حياط همه خوش حال رفتيم من زود رفتم و تو حياط رو يه صندلي نشستم دفتر شعرمو در آووردم و شروع كردم خوندم مثه هميشه كه تنها ميشم بعد دوستم اومد و درد و دل كرد بعدم دوست صميميم مينا اومد داشتيم تا هم حرف ميزديم كه پونه گفت مينا بريم پيش مدير ميخواست درباره ي زنگ اول كه دفتر خواسته بودش حرف بزنه ولي وسط راه پشيمون ميشه نميدونم با مينا ميره كجا و حرف ميزنه منم از فرصت استفاده كردم و دوباره شعر خوندم بعد دلم گرفت و چند تا قطره اشك ريختم بعد رفتم دنبال پونه و مينا پيداشون نكردم به خاطر همين داخل راهرو با نگين وايسادمو مطالب داخل برد رو خوندم داشتيم با نگين ميخنديديم كه يهو چند تا از بگه ها كه ورزش داشتن سريع دوييدن و رفتن تو دفتر من و نگين هم زود رفتيم داخل حياط و ديديم كه يكي از بچه ها افتاده رو زمين خيلي وحشتناك بود بچه ها ميگفتن توپ خورده تو سرش و چون بيماريه سر داشته تشنوج ميكنه و ميوفته رو زمين وقتي برش گردوندن همه ي صورتش خوني بود همه داشتن گريه ميكردن تا اين كه اور‍‍‍‍‍‍‍‍ژانس رسيد و زنگ خورد من اومدم خونه اميدوارم حالش زود تر خوب بشه خواهش ميكنم براش دعا كنيد ديگه نتونستم تحمل كنم تو راه خونه گريه ميكردم خيلي وحشتناك بود دوستاي خوبم براش دعا كنيد خيلي زياد اگه خداي نكرده واسش اتفاقي بيفته مادرش خيلي زجر ميكشه آخه اين يه دونه فرزندش بود كه بعد از سال ها گيرش اومده بود فقط براش دعا كنيد

ممنون

دوستتون دارم

نوشته شده در ساعت 18:31 توسط مائده | |

به لب های تو می سازم کلامی
سرود آشنایی یا سلامی
ندارم جز غم عشق تو در سر
ولی افسوس که از من جدایی
*
نمی دانی چه شوری در سرم بود
نمی دانی چه شوقی در پرم بود
نمی دانی چه بودم آن زمان ها
کجا روز جدایی باورم بود
*
جدا گشتیم ولی در ریشه با هم
جدا گشتیم ولی همیشه با هم
اگر چه روی هم را ما ندیدیم
ولی در انتظارو حسرت و غم
*
جدایی نقطه پایان ما نیست
کسی یاریگر ما جز خدا نیست
جدایی هم سرود دیگر ماست
کسی آگه ز راز ما دوتا نیست
*
کبوتر های عاشق بوده ایم ما
از این دنیای خاکی رو به بالا
پر پرواز خود را باز کردیم
پریدیم هر دو تامان تا کجا ها
*
جدایی اولش بی خانمانی ست
جدایی آخرش یک یادگاری ست
صفوف خاطرات تلخ و شیرین
که آن هم صحنه ای از زندگانی ست
*
جدایی حاصل تقدیر دنیاست
نویدش چشم امیدی به فرداست
ا گر یک قفل بسته باشدش نام
کلیدش در میان آسمان هاست

جدایی آتشی از جنس آب است
تو می گویی که نه! سربی مذابست
به دیواری که محکم باشدش خشت
جدایی ضربه از پی خراب است
*
جدایی قطره های اشک و آه است
جدایی یک مسافر پا به راه است
صدای یک وداع خانمانسوز
و تصویر دلی بر روی ماه است
*
جدایی ساکت و خلوت نشین است
فضای خالی یک همنشین است
دلم آهسته در گوشم چنین گفت:
جدایی هم قشنگ و دلنشین است
*
اگر پایان غم هایش تو باشد
جدایی بهترین حرف زمین است

.........

اگر پایان غم های تو باشد
جدایی بهترین حرف زمین است.....

 

                

نوشته شده در ساعت 9:19 توسط مائده | |

  سلام به همه ي عزيزاني كه تنهام نذاشتن و با نظرات قشنگشون شرمندم كردن و بايد به هستي خانم گل عزيز بگم كه اجازه ي ما هم دست شماست عزيزم بهت تسليت ميگم .

  و اما بريم سر موضوع اصلي كه منو وادار به نوشتن اين پست كرد.تقريبا يه خاطرست .

  ديروز طبق معمول جمعه ها تشريفمو بردم حمام همين طور كه داشتم موهامو ميشستم يادم افتاد به گذشتم البته اين گذشته اي كه ميگم خيلي دور نيست يادم افتاد به تابستون بدي كه پشت سر گذاشتم بيماري بابام،فوت عزيزي و خيلي چيزاي ديگه مثل داداشي و ... دلم خيلي گرفت زدم زير گريه بعد همون وقت مامانم سر رسيد و گفت مائده صابون داخل حمام تموم شده بيا اين صابونو بگير چشمتون روز بد نبينه منم با چشم گريه اي رفتم كه صابونو بگيرم بعد مامان گير داد كه چي شده اول گفتم هيچي بعد گفت پس چرا گريه ميكني گفتم خوردم زمين گفت كجات درد ميكنه گفتم هيچ جا گفت دروغ نگو بگو ببينم چي شده خلاصه با كلي درد سر مامانو فرستادم رفت بعد كه اومدم بيرون گفت چت بود گفتم هيچي دوباره گير داد منم گفتم با مريم (خواهرم)

دعوام شده گفت الكي نگو گفتم هيچي بابا دلم گرفته بود اوه اوه حالا بايد جواب پس ميدادم كه چرا دلم گرفته ولي خب نميتونستم بگم كه چرا خودمم خوب ميدونستم كه اگه بگم آروم تر ميشم ولي نگفتم منتها واسه اين كه آروم بشم اومدم اين جا و به شما گفتم

  خدا نكنه كه دلم بگيره وگرنه جاي زمين و آسمونو عوض ميكنم

  يكم كمكم كنيد تا بدونم چه طوري بايد مشكلاتمو فراموش كنم؟

نوشته شده در ساعت 9:40 توسط مائده | |

    می خواهم بر روی قلبم بنویسم   

 

 

 

                          دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی 



                               دوستت دارم چون تنها ترین مصراع شعر منی 



                               دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی 



                               دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی 



                               دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی 



                               دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی 



                               دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی

 

                               دوستت دارم چون همه ی وجودمی

 

                               دوستت دارم چون بهونه ی زیبای دلتنگی منی

 

                                             دوستت دارم

                                                           

 

نوشته شده در ساعت 18:57 توسط مائده | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست