تبليغاتX
خورشیدعاشق

هنوز عادت به تنهايي ندارم

بايد هر جوريه طاقت بيارم

اسيرم بين عشق و بيخيالي

چه دنياي غريبي بي تو دارم

ميترسم توي تنهايي بميرم

كمك كن تا دوباره جون بگيرم

يه وقتايي به من نزديك تر شو

 دارم حس ميكنم ازدست ميرم

نميترسي ببيني براي ديدن تو يه روز از درد دلتنگي بميرم

تو كه باشي كنارم ميخوام دنيا نباشه تو دستاي تو آرامش بگيرم

بگو سهم من از تو چي بوده غير از اين تب

كيو دارم به جز تنهايي امشب

ميخوام امشب بيفته به پاي تو غرورم

نميتونم ببينم از تو دورم

دارم تاوان دلتنگيمو ميدم

كنار تو به آرامش رسيدم

بيا دنيامو زيبا كن دوباره

خدايا از تو زيبا تر نديدم

نميترسي ببيني براي ديدن تو يه روز از درد دلتنگي بميرم

تو كه باشي كنارم ميخوام دنيا نباشه تو دستاي تو آرامش بگيرم

بگو سهم من از تو چي بوده غير از اين تب

كيو دارم به جز تنهايي امشب

ميخوام امشب بيفته به پاي تو غرورم

نميتونم ببينم از تو دورم

شايد هيچ شعري بهتر از اين نتونه حال اين روزهاي منو بيان كنه

نوشته شده در جمعه 1390/10/23ساعت 17:20 توسط م.ریاضی| |
گاهي تو زندگيت دنبال عشق ميگردي.يه عشق كه هميشه كنارت باشه.اما هر چي ميگردي پيدا نميشه.بيخيال هر چي عشق و عاشقيه ميشي.درست همون زمان كه سعي ميكني رو پاي خودت وايسي يكي جلوتو ميگيره و ميگه دوستت داره.بهش ميگي مطمئني؟ميگه نه.وبعد ميگه اصلا بيخيال بيا فراموشش كنيم. بدون اينكه بفهمه آتيش زير خاكستر رو شعله ور كرده و رفته.

نوشته شده در سه شنبه 1390/06/29ساعت 12:41 توسط م.ریاضی| |
ديشب براي اولين بار در ماه رمضان برنامه ي ماه عسل را ديدم.فوق العاده بود.مخصوصا آخرين مهمان ها كه لاله و لادن هاي ديگري در بغل داشتند و چه شادمانه ميخنديدند.

باديدن اين زوج مروردشتي حس كردم كه انسانيت هنوز زنده هست.عاشقانه فرزنداني را كه از ناحيه ي شكم پيوند داشتند را بزرگ ميكنند و به آنها عشق ميورزند.

احسان عليخاني هم كه با آن سوال آخر فكر كنم بلور اشك را در چشمان هر بيننده اي نشاند.

براي تمام لاله و لادن ها كه نزديك 29 زوج در تمام دنيا هستند دعا كنيم و از خداوند طلب آمرزش.

التماس دعا

نوشته شده در شنبه 1390/05/22ساعت 14:29 توسط م.ریاضی| |
گويي كه ز صخره ها صدا مي آيد

آواي خوش خدا خدا مي آيد

اي شيفته دلان منتظر گوش كنيد

آواي محمد ز حرا مي آيد.

زيبا مبعثش بر عاشقان حق مبارك باد

نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/08ساعت 22:57 توسط م.ریاضی| |
اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم

معنی و مفهموم این آیه ی شریفه را همگی به خوبی میدانیم

انسان باید خود نیکو کار باشد سپس دیگران را به کار نیک سفارش کند

از تمام افرادی که اسلام را میشناسند و خود را مسلمان میدانند خواهش میکنم یا بر اساس اسلام عمل کنند یا خود را مسلمان ندانند و نخوانند.

هر کاری که یک مجتهد یک فقیه یا یک اسلام شناس انجام میدهد به پای دین نوشته میشود.یا لباس روحانیت را کنار بگذارید یا مسولیت سنگین آن را به نحو احسن انجام دهید.این لباس روحانیت تنها منظور خود لباس نیست.کسی که به علم اسلام آگاه و مجهز است حتی اگر لباس روحانیت به تن نداشته باشد باید مراقب باشد.

نوشته شده در یکشنبه 1390/03/29ساعت 21:35 توسط م.ریاضی| |
سوال

یکی از سوال هایی که در فیس بوک با آن رو به رو می شوید این است:

شما یک ایرانی مسلمان هستید یا یک مسلمان ایرانی؟

نظر شما چیست؟

دوستی میگوید یک مسلمان میتواند مال هر کشوری باشد ولی یک ایرانی میتواند مسلمان نباشد.

ولی من میگویم مسلمان آزاد است و به جایی تعلق ندارد مهم مسلمان بودن است و پس از آن ایرانی بودن راستی چرا مرز ها بین ما انسان ها تا این حد جدایی انداخته ؟ تا به حال فکر کرده اید که اگر مرزی نبود کسی این سوال را نمی پرسید؟ فقط میگفتند مسلمان هستید یا نه؟ اگر مرز ها نبود وقتی میپرسیدند متولد کجا هستی چه میگفتیم ؟باید میگفتیم متولد کره ی زمین هستیم جالب است نه؟ مرزهایی که خودمان ساخته ایم تا اداره کردن خودمان راحت تر باشد این گونه میان ما فاصله انداخته است مهم این است که ما انسانیم حالا با هر رنگ و نژادی

 ما همه انسانیم و همه یکسانیم سهم ما ساختن زیباییست شب اگر نزدیک است تو به فردا اندیش که افق نزدیک است و خدایی بیدار که تو را میبیند

مادر

پگاه فرا رسید...

خداوند فرشتگان را فرا خواند و گفت:

"میخواهم برای انسان‌‌٬این نخستین زوج آفرینش موجودی بیافرینم"

فرشتگان بی درنگ لبخند بر لبانشان نشست...

شعفناک و نا شکیب از خداوند پرسیدند:"نامش چیست؟"

"کودک"

هلهله ی فرشتگان به عرش میرسید

زن و مرد با نگاهی خیس اشک شوق٬به آسمان مینگریستند

نه ماه و نه روز گذشت...

به ناگه گریه ی نوزادی٬

اشک فرشگان را سرریز کرد و اشک شوق را در چشمان خداوند نشاند.

وخداوند دستی بر هم زد و به شعف گفت:

"احسنت.کودک هم به دنیا آمد"

آن گاه٬زن را دید که کودک خویش را با همه ی حضور وسیع عشق در آغوش می فشرد.

 خداوند به فرشتگانش گفت:

"میخواهم نامی برای زن بگذارم."

سپس کمی مکث کرد و گفت:

"اول نامش "میم"است

آنجا که "مهربانی" متولد می شود

دوم نامش " الف"

آنجا که"ایمان" آغاز میشود

سوم نامش"دال"

آنجا که "درد"همراهش میشود

چهارم نامش"ر"

آنجا که "رنج"شاگردش میشود

اینک حاصل هم آغوشی

"مهربانی" "ایمان" "درد" و "رنج"

میشود

"مادر"

آری اورا "مادر" می نامم

و به پاس تحمل تمامی رنج هایش و سکوت صبوری هایش

بهشت را زیر گام هایش می نهم "

به ناگه...

همهمه ی شادی فرشتگان سر ریز شد

و خداوند فرمود:

" من "مادر" را آفریدم تا شما فرشتگان بدانید که چرا باید به اشرف مخلوقات من احترام گذاشت..."

نوشته شده در یکشنبه 1390/03/01ساعت 12:43 توسط م.ریاضی| |
روز میلاد همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

کم پیش میاد کسی رو روزی که دنیا اومده به خاک بسپارن اما ممکنه.چیزی که من تو این چند روز شاهدش بودم که البته آسون م نبود.دیدن غم خانواده ای که پسر جوونشون رو از دست دادن نه تنها آسون نیست بلکه ممکن هم نیست اما اجباره...

بر برگ برگ دفتر عمرم به ناگهان دستی نوشت واژه ی پایان دلم گرفت.....

روحش پر کشید و برای شادیش فاتحه ای کافیست.

نوشته شده در یکشنبه 1390/02/18ساعت 21:28 توسط م.ریاضی| |
موضوع انشاء:خوشبختی چیست؟

انشاءمن:تلاش برای خوشبختی دیگران

نمره:۵

دلیل:کم بودن سطور

کاش توی زندگیه ما سطور معنایی نداشتند تا بیشتربه مفهوم توجه میشد جایی دیدم:

موضوع انشاء:شهدا

انشاء:خون همیشه جاوید

نمره:۰

برای چه؟برای کم بودن سطور

آخر چرا نمیشود ساده حرف زد ؟حتما باید کلمات قلمبه سلمبه را به هم زد و اراجیفی سرهم کرد تا حد اقل شود ۱۰خط تا نمره ی کامل بگیریم؟تازه اگرخطمان خوب باشد و هزار اگر دیگر

چرا نمیتوان با خط دل نوشت؟

مگرخط دل بد خط است؟

یاحرف دل دروغ؟

تجدیدنظری در معیارهای انشاء کنید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:مجبور شدم این پی نوشت رو بذارم تا بگم منظورم از این مطلب انشا و نمره نبوده و نیست.

منظورم اینه که چرا نمیتونیم راحت حرف بزنیم؟چرا مردم این قد باهم آشنانیستن که بتونن سکوت پر از فریاد هم دیگه رو بشنون ؟و هزاران چرای دیگه؟

نوشته شده در شنبه 1390/02/10ساعت 20:10 توسط م.ریاضی| |
سلام

نمیدونم باید چه جوری شروع کنم شاید حتی نیازی به سلام نباشه آخه دیگه کسی به این وب سر نمیزنه شاید اینجا بهترین خونه هست واسه ویروگی های دل من خسته م از خیلی چیزا ز خیلی آدما منی که همیشه بی منت عاشق همه بودم حالا از خیلی ها خسته م.دلم همه رو دوست داره یعنی اینکه دوست داره خیلی هم دوس داره ولی ناراحت هم هست اما مگه میشه ناراحتی وشادی در کنار هم باشن نمیدونم بازم محتاج شدم محتاج یه شونه که سنگینیه سرمو پذیرا باشه ولی مگه کسی هم پیدا میشه؟مگه پیدا میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 1390/01/30ساعت 15:1 توسط م.ریاضی| |
سلام به همه ی دوستان امیدوارم موفق باشید ببخشید بابت تاخیر پس از پیش سال نو و تولدم مبارک فراموشم نکنید
نوشته شده در پنجشنبه 1390/01/18ساعت 23:40 توسط م.ریاضی| |
التماس دعا
نوشته شده در دوشنبه 1389/12/09ساعت 9:32 توسط م.ریاضی| |
سلام به همه ی دوستای خوبم بابت این تاخیر متاسفم مزاحمان زندگی زیاد هستن

اومدم که بابت این غیبت عذر خواهی کنم و بعد بابت جواب ندادنم به نظرات و در آخر هم مثل همیشه معدلم رو بگم ۹۵/۱۹ شدم

در آخر هم باید بگم برام دعا کنید اتفاقات بدی امروز افتاد!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه 1389/12/02ساعت 22:0 توسط م.ریاضی| |
باز باران امشب دل شهرم را شست

زابر های تیره هر کدام  برقی جست

باز  باران  آمد  آسمان  گریان  شد

باز هم تو گفتی خانمان ویران شد

بال گنجشک خیس و چشم تو آواره

دل  مردم  شاد  و  دل  من  ویرانه

باز  باران  آمد  روی  رویا  رد  شد

باز هم دل تنگی بر دلم محکم شد

نوشته ی خودم

نوشته شده در شنبه 1389/11/02ساعت 9:28 توسط م.ریاضی| |
ما میسوزیم و میسازیم

 جایتان در دل تنگی های من پر است

 زندگی از روی مرثیه ها به کندی می گذرد

و من در پی کسی که جایش در دل تنگیهایم خالی باشد........

نمیدانید زندگی در شهری که بوی غربتی دیرینه به خود دارد چه سخت است

زندگی در جایی که دل تنگی زیاد است ......

وکاش شب قلبم را میپوشانید تا من ستاره ی آرزویم را در زمین بجویم

نوشته ی خودم

نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/16ساعت 10:13 توسط م.ریاضی| |

یک نفر هست که از پنجره‌ها

نرم و آهسته مرا می‌خواند

گرمی لهجه بارانی او

تا ابد توی دلم می‌ماند

یک نفر هست که در پرده شب

طرح لبخند سپیدش پیداست‌

مثل لحظات خوش کودکی‌ام‌

پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌

یک نفر هست که چون چلچله‌ها

روز و شب شیفته پرواز است

توی چشمش چمنی از احساس

توی دستش سبد آواز است

یک نفر هست که یادش هر روز

چون گلی توی دلم می‌روید

آسمان، باد، کبوتر، باران‌

قصه‌اش را به زمین می‌گوید

یک نفر هست که از راه دراز

باز پیوسته مرا می‌خواند!

سلام به همه ی دوستای خوبم بابت غیبت این مدتم عذر می خوام

نوشته شده در شنبه 1389/10/04ساعت 19:26 توسط م.ریاضی| |
روح مادر دوستم به جهان ابدی شتافت برایش فاتحه ای کافیست
نوشته شده در سه شنبه 1389/08/11ساعت 13:36 توسط م.ریاضی| |
سلام به همه ی دوستای خوبم فردا تولد حضرت معصومه هست و روز ما دخترا

این روز رو به همه مخصوصا به دخترایی که هم سن و سال من هستن تبریک میگم

نوشته شده در جمعه 1389/07/16ساعت 19:58 توسط م.ریاضی| |

شهدا رفتند و ما ماندیم و حال تنها جایی که می توانیم شهدا را ببینیم در نگاه مادرهایشان است نه در قطعه های شهدا

فقط کمی احساس لازم است تا آن هارا بشناسیم تنها یک جرعه احساس آن ها رفتن تا ما آسوده زندگی کنیم نه این که از زندگی آسوده باشیم . آسودگی از زندگی یعنی ما !!!! نمیفهمیم برای چه زنده هستیم

یادتان میآید ؟ راستی ما که آن زمان ها نبودیم تا یادمان بیاید ولی از زبان بزرگتر ها خیلی چیز ها شنیده ایم میگفتند در کوچه ها با ترس چادر سر میکردند آن زمان چادر هارا از سرشان میکشیدند و امروز بعد از گذشت حدود 30 سال از آن ماجرا باز هم چادر ها را از سرمان میکشند آن هم با ترفندی زیبا میدانید آنها چه میگویند؟ میگویند چادر پوشیدن سخت است ولی ما یادمان نمی آید که حضرت فاطمه با وجود تمام سختی هایی که کشیدند چادرشان از سرشان نیفتاد  یادمان نمی آید که حضرت زینب هم چادرش از سرش نیفتاد آن هم کجا ؟ در صحرای کربلا!!!!!

فقط یک جمله از چادر را میتوانید در ذهن ما خوب پیدا کنید.آن هم این است: چادر کفنی سیاهست !!!!! یعنی قرار است چادری هارا با کفن سیاه خاک کنند ؟ تا به حال که ندیده ام شما چنین چیزی دیده اید؟ اصلا کفن سیاه دیده اید!!!!! اگر دیده اید به ما هم نشان دهید شاید تنمان لرزید و دیگر چادر نپوشیدیم آخر گناهانمان . عذاب و تنگی قبر برایمان کافیست دیگر نیازی به کفن سیاه نداریم

شهدا رفتند تا ما بمانیم و ما ماندیم به هیچ دلیل و هدف بیایید کمی نسل ما نوجوان هارا قوی کنید !!!!!!

نوشته شده در یکشنبه 1389/07/11ساعت 10:36 توسط م.ریاضی| |
سلام به همه ی دوستای خوبم خوبید؟

بابت این یه مدت که نبودم عذر میخوام

اول پست قبلی رو کامل میکنم شاهد که نرفتم تیزهوشان هم داخل ذخیره ها بودم که ذخیره ها میرفتن یه مدرسه ی دیگه که بازم نرفتم الان تو یه مدرسه ی عادی درس میخونم که همه ی دوستام هم هستن معلم ها هم خوبن به غیر از معلم زیست و مطالعات که مثل نوار ضبط شده هستن.در کل خوبه من هم که کلا سازگار

بازم به خاطر این غیبت نسبتا طولانی عذر می خوام و از اون هایی که اومدن و نظر دادن ممنونم

در پناه حق باشید

منتظر نظر های قشنگتون هستم

دختری از نسل آفتاب:مائده

نوشته شده در شنبه 1389/07/10ساعت 10:45 توسط م.ریاضی| |

نگاه ساکت باران بر روی صورتم دزدانه می لرزد
ولی یاران نمی دانند که من دریایی از دردم
به ظاهر گرچه می خندم
ولی اندر سکوتی تلخ می گریم

پ.ن۱:تیزهوشان مرحله ی اول قبول شدم

پ.ن۲:المپیادکامپیوترقبول نشدم

پ.ن۳:منتظر نتایج مرحله ی دوم تیزهوشان و مدرسه ی شاهد باشید

پ.ن۴:دل گیرم

نوشته شده در یکشنبه 1389/05/03ساعت 19:28 توسط م.ریاضی| |